شروین جانشروین جان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

شروین عشق کوچولوی ما

ذوق بابایی

  پسرکم شما خیلی وابسته شدی به مامانی.نمیدونم علتش چیه.یا اینکه ما مالزی تنهاییم و خونه مامان جون و مادر جونی نداریم بریم یا اینکه همه نی نی ها توی سن خاصی اینطوری میشن. دلت میخواد من همیشه کنارت باشم.وقتی داری بازی میکنی تا زمانی که من هستم تو خوشحالی و سرگرم بازی،ولی به محض اینکه از کنارت بلند میشم شروع میکنی به نق نق کردن.حالا خوبه با من بازی نمیکنی ها . گاهی بابایی شما رو میبره خونه همسایه یا بیرون وقتی میای خونه منو میبینی کلی ذوق میکنی و میای بغلم.اماااااااااااا از صبح تا عصر بابایی رو نمیبینی وقتی میاد خونه ،هیچ عکس العملی نشون نمیدی . طفلی بابا ایمان کلی غصه اش میشه . و امااااااااا دیشب دل بابایی رو شاد کردی..ع...
27 مرداد 1391

سوپ بدمزه

دیروز برای اولین بار برای شما گل پسر سوپ درست کردم.چقدر هم ذوق و شوق داشتم و با گشت گذار توی اینترنت دستور سوپ رو پیدا کردم و مطمئن بودم که شما دوست خواهی داشت. ولی در کمال تعجب لب نزدی یعنی لب که زدی ولی صورتت رو در هم کردی و خودت رو کشیدی عقب .باز گذاشتم تست کنی اینبار دچار حالت تهوع شدی.باز گذاشتم تست کنی دیدی مامانی اصلا کوتاه نمیاد و میخواد این سوپ بد مزه رو به خوردت بده با ناراحتی زدی زیر گریه. امروز باز سوپ درست کردم ولی یکم تغییرش دادم.یه کوچولو کره و آبلیمو تازه اضافه کردم و شما آقا کوچولو دوست داشتی و با خوردن سوپ منو کلی خوشحال کردی عمه الهام گفته بود دو قاشق مربا خوری به شما سوپ بدم.ولی اخه خیلی کم بود.شما د...
26 مرداد 1391

تلاشگر کوچولو

    چند روز پیش دیدم پسرکم داره تلاش میکنه شصت پاشو بخوره.اینجوری: منم خوشحااااااااااااال دویدم رفتم دوربین بیارم و عکس بندازم.ولی پسرک من همین که دوربینو دید اینطوری شد: و کلا پروژه شصت خوردن منتفی شد جیگرتو بخورم من که عاشق دوربینی و ژست میگیری ...
17 مرداد 1391

بالاخره موفق شدی

بالاخره شصت پاتو خوردی هااااااااااا فدات بشم من.الان دیگه انگشتت رو دهن میکنی و میشی یه گلوله کوچولو خسته نباشی گل مامان   اینم کوچولوی من وقتی صبح بیدار میشه و مامانی رو میبینه:   آقا کوچولو در حال بازی: ...
17 مرداد 1391

من غذا میخورم

  سلام کوچولوی من.الهی فدات بشم که جدیدا سر و شیطون شدی و اجازه نمیدی مامانی بیاد وبلاگت رو آپ کنه .نمیگی خاله مرضیه غر غر میکنه که مطلب ننوشتم آقا کوچولو شما تقریبا دو هفته ای هست که غذا میخوری.اینقده من هول بودم زودتر از شش ماهگی شروع کردم به غذا دادن.البته شما از من هول تر بودی چون خیلی وقته چشمت دنبال غذای سفره اس اوایل، وقت غذا ما رو میز بودیم و شما پایین، اینقدر مظلوم نگاه میکردی و بعد غر غر میکردی که اجبارا رو زمین نشستیم.سفره انداختیم و بابایی آقا کوچولو رو میخوابوند کنار سفره.شما هم با اون دو تا چشم قلمبه خیره خیره سفره رو نگاه میکردی.کم کم حواست رفت پی لقمه های غذا طفلی بابایی میگفت گناه داره بچه ام ببین چط...
14 مرداد 1391

این روزهای ما

  سلام به قند و عسل خودم که روز به روز داره شیرین تر و شیطون تر میشه.کوچولوی من دیگه میتونی پستونکت رو از مامانی بگیری و به دهنت ببری.اسباب بازیهاتو خودت برداری.عاشق   کاغذ  های بابایی و وقتی میشینی پشت میز بابایی سریع کاغذای بابا رو برمیداری و مچاله میکنی و زودی میذاری دهنت.همه چی رو به دهن میبری.حالا میخواد دست مامان باشه میخواد پایه مبل باشه یا زمین یکی دو بار مچتو گرفتیم که غلت زدی رفتی رو سرامیک و داری ملچ و ملوچ میکنی و زمینو لیس میزنی    رسیپی غذای مورد علاقه ام(غذای مالایی) رو پیدا کرده بودم و با ذوق داشتم میخوندم شروین کوچولو هم کنارم در حال بازی بود.یه لحظه نگاهش...
7 مرداد 1391

خواب ناز

  فکر کنم ورجه وورجه ای که توی خواب داری تو بیداری نداری فسقل من.یه فضای دوسه متری رو توی خواب طی میکنی.180 درجه میچرخی تو خواب.عاشق به شکم خوابیدنی.و اینقدر غلت میزنی که برسی به مانع و وایسی.اگه دیوار نداشتیم حتما توی خونه همسایه بودی . دیشب ساعت هشت شب رفتی لالا.منم خیلی خسته بودم.روزه گرفته بودم و دیگه شب نا نداشتم. زودی خوابیدم.طفلی بابا همه چی رو مرتب کرده بود و سر و سامونی به خونه داده بود.فقط یادش رفته بود بالش بزاره کنارت که شما غلت نزنی.نصف شب بیدار شدم شیر بدم دیدم بههه.پسر ما که نیستش. شما تا جایی که جا داشتی غلت زدی و سه متر اونورتر رسیدی به مبل.حالا توی خواب میخواستی باز غلت بزنی نمیتونستی.شروع کردی به ن...
31 تير 1391