شروین جانشروین جان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

شروین عشق کوچولوی ما

دیدی گفتی ماما

        پسرک من در سن نه ماه و دو روزگی گفت ماما.الهی قربون اون ماما گفتنت بشم من. شما میگی دده،ببه،اده،و حسابی باصدای بلند حرف میزنی .ولی بالاخره بصورت معنا دار منو صدا کردی و گفتی ماما وقتی کارت گیر باشه و مامان لازم باشی منو نگاه میکنی و میگی ماما ماما. عاشقتم،عاشق ماما گفتنتم کوچولوی من. چند شب پیش خونه مامان جون سر سفره شام بودیم ساعتی قبل شام شیر خورده بودی.منم به گمان اینکه الان گرسنه نیستی و غذا نمیخوای برات شام نیاوردم و دوتایی نشستیم سر سفره.قاشق اول ماست رو خوردم و شما نگاه کردی،قاشق دوم رو هم از اول تا وقتی من خوردم بازم نگاه کردی،قاشق سوم رو که بلند گردم با تعجب نگ...
3 آذر 1391

استخر بادکنکی

استخر شروین رو آماده کردیم و کلی بادکنک باد کردیم و یه استخر بادکنکی درست کردیم.به امید اینکه پسری بره توی استخر و کلی بازی کنه. چقدر هم من و بابایی ذوق داشتیم.اما همین که شروینو بردیم کنار استخر،یه نگاه بهش انداخت و زد زیر گریه . چند ساعت بعد باز تلاش کردیم ،باز پسری ناراحت بود و گریه میکرد. تا اینکه روز بعد رضایت داد با روروئکش کنار استخر بره. چند بار من و پسری با هم توی استخر نشستیم هرچند پسری همش نق نق میکرد تا اینکه تنهایی نشست اون تو (چه خشن ) بعد از چند دقیقه نگاهش بهتر شد دیگه لختکی میرفت اون تو کم کم خوشش اومد و بالاخره مامانی رو مهربون نگاه کرد فدات بشم من.چه آرامشی توی نگاهت ...
11 مهر 1391

خرابکار کوچولو

هیچ توضیحی برای این عکس ندارم .اصلا نمیدونم چطوری این بلا رو سر کیبورد آوردی اینم گوشی عمو حسین که با دندون افتادی به جونش .طفلی عمو چه حرصی میخوره   ...
11 مهر 1391

دیشب چی شد؟

سلام بر گل پسر شیطون خودم. نگی چه مامانی تنبلی دارم که نمیاد وبلاگم رو آپ کنه هااااااا این روزها اینقدر شیطنت داری که مامانی وقتی براش نمی مونه گلم.با این حال سعی میکنم زود به زود برای شما مطلب بزارم. شروین کوچولوی خونه ما معمولا حدودای ده تا یازده شب ،انرژی روزانه اش رو کامل مصرف کرده و میره لالا. دیشب هم طبق روال آقا شروین ما لالا کرده بود.منم از فرصت استفاده کردم و بعد از حمام در حال قهوه خوردن بودم و همزمان پای کامپیوتر،بابایی هم به کاراش میرسید.خونه کوچیک ما در آرامش مطلق بود که صدایی شنیدیم.صدای چیه؟؟؟ برگشتم نگاه کردم چی میبینم؟؟؟ .این که کوچولوی منه. بله.شروین کوچولو از خواب بیدار شده و هن و هون کنان داره از ات...
11 مهر 1391

یک حرکت جالب

من و بابایی داشتیم با هم صحبت میکردیم. روی مبل نشسته بودم و بابایی جلوم وایساده بود و شما آقا کوچولو هم داشتی روروئک سواری میکردی که: یهو اومدی کنار بابایی و سرت رو چسبوندی به پای بابا و چشماتو بستی.یک کمی توی این حالت موندی و باز رفتی دنبال رورئک سواری. منو بابایی عاشقتم کوچولوی من.همیشه خدارو شکر میکنم که شما رو به ما  هدیه داد و الان من و بابا داریم این لحظه های قشنگ رو تجربه میکنم.   ...
5 مهر 1391

پایان هفت ماهگی

موش موشی من دیگه هفت ماهت تمام شده و الان هفت ماه و یک روزه هستی هفت ماه پیش ،پنجشنبه ،20 بهمن ماه 1390 ،ساعت 2:25دقیقه ظهر چشمات رو به دنیای ما باز کردی. هیچ وقت هیچ وقت اون روز از خاطر من نمیره.حتی کم رنگ هم نمیشه. وقتی به اون پنجشنبه فکر میکنم دلم پر از شوق میشه و برای همیشه میگم:خدایا شکرت.شکرت که من رو لایق این فرشته کوچولوت دیدی. هفت ماه گذشت.هفت ماهی که هر روزش  و هر لحظه اش دنیایی نو بود واسه من.دنیایی پر تجربه های  نو و قشنگ. الان دیگه شما یه مروارید کوچولو توی دهنت داری و همش دستت به دهنته. عاشق روروئک سواری هستی و با سرعت از این ور خونه میری اونور.وقتی من در یخچال رو باز میکنم با سرعت میای و زودتر از...
21 شهريور 1391

یک دندون کوچولو

هوراااااااااااااا هوراااااااااااااااااا.بالاخره شما در شش ماه و بیست و هشت روزگی هم دندون در آوردی.هورااااااااااااااا چند روز اخیر شما حسابی نق نقو شده بودی و بی قرار بودی.همه چی رو هم دهن میکردی و فشار میدادی. دیشب که دیگه حسابی اذیت شدی.شما پسر خوبی هستی و شب راحت میخوابی اما دیشب بیدار شده بودی و نق نق میکردی .رو پا تکونت میدادم میخوابیدی ولی سریع بیدار میشدی .انگاری نمیتونستی عمیق بخوابی.الهی فدات بشم مامانی. آخر سر هم یکم شربت دیفن هیدرامین به لثه هات مالیدم و شما راحت خوابیدی. و اماااااااااا در عوض امشب حدودای ساعت ده و نیم شب بود که: بازم دستت توی دهنت بود و نق میزدی.بابایی اومد به لثه هات شربت بزنه که آروم شی.همچین که ...
18 شهريور 1391