شروین جانشروین جان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

شروین عشق کوچولوی ما

اندر احوالات خونه ما

شروین مامان،قند و عسل من،من و بابایی خیلی خیلی خیلی دوست داریم.همه عشق و امید ما الان شمایی گلم. .با وجود تو خونه ما رنگ و بوی خاصی داره.شادی و سرزندگی و تو به ما هدیه کردی. همیشه دوست داریم و همیشه و همه جا کنار تو هستیم . از وقتی شروین به دنیا اومد من در تلاش بودم که پسرکم شب به موقع بخوابه و صبح به موقع بیدار بشه هم اینکه برای خودش خوب بود و اینکه من و بابا بتونیم درست استراحت کنیم و صبح  برای پسری سرزنده و پر انرژی باشیم و موفق هم شدم شما حوالی یازده میخوابیدی و صبح ساعت 9 نشده بیدار بودی تا الان که اولین تابستونمون رو در جنوب کشور داریم تجربه میکنیم و هرچقدر تلاش کردم شما مثل جنوبی ها نشی، نشد که نشد شاید چون شما هم ...
10 مرداد 1392

بابا بزرگ شروین

بازم ماجرای قصه ما از اون جایی شروع شد که پسرک ما صاحب یک دوبنده سفید شد. و این لباس منو یاد پیژامه های راه راه بابا بزرگها میانداخت. . منم اینور و اونور دنبال پارچه راه راه گشتم تا بالاخره از توی چمدون مادر جون(مامان بابایی)پارچه مورد نظر پیدا شد.مامان جون(مامان مامانی)هم زحمت کشیدن و اونو برش زدن و منم برای پسرکم دوختم. و اما بیلچه: آقا پسر قصه ما علاقه زیادی به باغبانی داره به طوری که هر وقت میره تو حیاط اولین کاری که میکنه اینه که بیلچه رو بر میداره و میافته به جون گل و گیاههای باغچه.(کلی هم بابا ایمان رو حرص میده ).وقتی که خووووب به خدمت گلها رسید شیلنگ رو برمیداره و میخواد آب بده . اینم بابا بزرگ کوچولوی که مشغول باغبون...
10 مرداد 1392

ماسه بازی

ماجرا از اون جایی شروع شد که شروین کوچولوی قصه ما علاقه شدیدی داشت به پرتاب کردن سنگ و ماسه بازی.اینقدر به جوی جلو خونشون سنگ ریخته بود که کم کمک داشت جوی پر میشد یه روز که داشتم توی نت در باره نی نی ها مطلب میخوندم یک طرح جالب دیدم برای ماسه بازی بچه ها. تصیم گرفتم برا پسرکم استخری ر از ماسه درست کنم .و اینطوری شد که از بابا جون کمک گرفتم. من و باباجون رفتیم و از انباری کلی چوب اوردیم و باباجون باهاش یه قاب چوبی ساخت.بابا ایمان هم اونو رنگ آمیزی کرد و براش ماسه خرید و به همین راحتی کوچولوی قصه ما صاحب استخر ماسه شد. الان عصر وقتی حوصله اش سر میره .با مامانی میره تو حیاط و میپره تو استخر ماسه و بازی و بازی وبا زی..... اینم...
10 مرداد 1392

پسرک با محبت

الهی من فدات شم پسر با محبت خودم.قربون اون خنده هات . وصف عشق و محبتم در کلمات نمیگنجه.دنیا دنیا دوست دارم مامانی. عصر پنجشنبه 19 اردیبهشت بود و مامانی دراز کشیده بود و در حال گفتگو با بابایی .پسرک هم طبق معمول در حال راه رفتن و ورجه وورجه و شیرجه زدنهای ناگهانی بود که دیدم شروین نشسته بالای سرم و دوتا دستای کوچولوشو گذاشت دو طرف صورتم و هی منو نگاه میکنه و میخنده.به بابایی گفتم فکر کنم میخواد منو گاز بگیره ولی در کمال ناباوری لبشو گذاشت رو گونه من و مامانی رو بوسید بله شروین کوچولو برای اولین بار محبتش رو با بوسیدن نشون داد یعنی رسما عاشق و دیوونه ات شدم مادر.فقط موندم حالا که منو بوسیدی چرا همش میخندیدی عین بچه های...
21 ارديبهشت 1392

مامان تنبل

الان که دارم وبلاگت رو میبینم متوجه شدم که زیادی تنبلم و کلی خاطرات از دستم در رفته و اینجا مکتوب نشده هی هی هی ولی به خودم و شما قول میدم که دیگه زود به زود وبلاگت رو آپ کنم و همه اتفاقات رو بنویسم.   ...
18 فروردين 1392

عید 1392

امسال دومین سالی بود که کوچولی مامانی همراه ما بود. یادمه پارسال موقع تحویل سال شما خواب بودی و بغل مامان در حال خواب به استقبال سال نو رفتی و جالب اینکه امسال بازم موقع تحویل سال خوابت میاومد و ده دقیقه مونده به سال تحویل در حال نق نق کردن بودی که بری لالا. کلی پلیتیک زدیم تا تونستیم شما رو بیدار نگه داریم  . و نتیجه اینکه بسیار بد اخلاق بودی و ده دقیقه بعد سال تحویلم خوابیدی و روز سی اسفند تا آخر شب شما بد اخلاق بودی و هرجا میرفتیم عید دیدنی بساط گریه و زاری راه مینداختی ولی اینو بدون که مامان و بابا عاشق پسر کوچولوی نق نقوشون هستن. عید امسالم مثل سالای دیگه مسافرتی نداشتیم چون قشنگترین و تقریبا خوش آب و هوا ترین فصل ...
18 فروردين 1392

جوجه

دو سه روز پیش برای شروین کوچولو دو تا جوجه خریدیم.یک جوجه زرد و یکی صورتی. شب خونه مامان جون جوجه هاتو دیدی و کلی ذوق کردی.نگاهشون میکردی و یهو با سرخوشی  میخندیدی.دنبال جوجه ها میکردی و گاهی هم نمیدونم چی میشد که از دستشون فرار میکردی و میاومدی بغل مامانی. (ترسو نیستی مادر داشتی، بازی میکردی ) دیروز صبح جوجه ها رو گذاشتم توی حیاط خلوت و شما هم که همش سعی میکردی بری اونجا . هرچند کلی با هم درگیر بودیم و من تذکر میدادم که نمیتونی بری اونور و شما هم اجبارا نشسته بودی اینور(تو آشپزخونه) و نگاه میکردی . داشتم با خودم فکر میکردم که جالبه که به حرف من گوش دادی و سعی نمیکنی بری اونور و حلاجی میکردم که آیا متوجه حرف ماما...
18 فروردين 1392