شروین عشق کوچولوی ما

چند روز پیش بعد از چند سال با یکی از دوستای قدیمیم تماس داشتم و آدرس این وبلاگ رو بهش دادم و همزمان خودم  وبلاگ رو  خوندم.....دیدم چه خانواده کوچیک خوشبختی بودیم...چقدر مشکلاتمون کوچیک بود..متاسفانه سال نود و سه اصلا سال خوبی نبود و مامانی حوصله ای نداشتغمگین

حرفهای زیادی از سال قبل دارم که کم کم واست مینویسم عزیزکم/به  امید اینکه بزرگ بشی و بخونیشون و احساس این روزهای مامانی رو بفهمی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:48 | يکشنبه 9 فروردين 1394 توسط مامان شروین

خوووب و اما سنگ بازی یا اب بازی پسرک مننیشخند

ماجرا از این قراره که شروین کوچولوی ما عاشق سنگ و آب و سنگ انداختن توی آبه.الان که هوای جنوب

عالی و بهاریه هر وقت میریم بیرون شهر حتما باید کنار برکه ای باشیم که پسر کوچولوی ما براحتی

سنگ بازی کنه.جالب اینجاست که منتظر کنار برکه میشینه که باباش براش سنگ بیاره.بس که

تبل خانه پسرک مننیشخند

اینم شاهکار پسرک من

هووووم عجب جوی آبی .مامانی سنگش کوووو؟؟؟

آها خودم پیداش کردم.

کی گفته من زورم نمیرسه؟

و اینم تفریح سالم پسرک مانیشخند



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:46 | شنبه 14 دی 1392 توسط مامان شروین

سلامی ویژه از طرف شروین کوچولو و مامانش واسه عمه جون جونیه بی وفا.

عمه الهام ما دلمون خیلی تنگ شده ها.امروز شروین کوچولوی من در حال دیدن تلویزیون بود که دست منو

کشید و به تی وی اشاره کرد و یه خانوم با شال سفید نشونم داد و گفت عمهقلب

چند بار پرسیدم چی مامان؟اونم تکرار کرد :عمه

عمه جون پسرمون دلش برات خیلی تنگ شده.این عکسها هم ویژه خود خودته.قلبماچ

شروین وقتی شنل عمه جونی رو پوشیده

شروین وقتی ویژه عمه جون داره ژست میگیره

 

عمه جونی به علت تفاوت زمانیمون و خوابیدن به موقع پسری .من و شروینی زیاد نمیتونیم بیایم نت و با

شما هم صحبت بشیم وولی بدون دلمون براتون یه ذره شده.دوست داریم.قلب.روی ماه پارسا کوچولو

رو از طرف شروینی ببوس.قلب



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:37 | شنبه 14 دی 1392 توسط مامان شروین

سه شنبه هفته ای که گذشت روز جهانی کودک بود.من و شما و خاله و پسر خاله ها با هم این روز رو 

جشن گرفتیم.عشق کوچولوی من روزت مبارک.دعا میکنم روزهای کودکی خوبی داشته باشی و نهایت لذت

رو از این دوران زیبا ببری.قلب

سه شنبه ظهر یه کیک شکلاتی درست کردم و رفتیم خونه خاله.شما بچه ها کلی ذوق داشتین و 

سه تایی همچین دور کیک نشسته بودین و نگاش میکردین بیا و ببین.نیشخند

من و خاله خیلی تلاش کردیم که بتونیم یه عکس درست و حسابی از شما بگیریم ولی زهی خیال باطل.آخ

شماها  ذوق داشتین و منتظر کیک  بودین و بعد از فلاش دوربین دست میزدین و خوشحال بودین و اینقدر تکون 

تکون خوردین که یه عکس خوشگل نتونستیم بندازیم.

 

 شروین و محمود و ماهان عزیز.سه پسر دوست داشتنیقلب

 کیک شکلاتی مامان پز.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:50 | جمعه 19 مهر 1392 توسط مامان شروین

شروین مامان،قند و عسل من،من و بابایی خیلی خیلی خیلی دوست داریم.همه عشق و امید ما

الان شمایی گلم.قلب.با وجود تو خونه ما رنگ و بوی خاصی داره.شادی و سرزندگی و تو به ما هدیه کردی.

همیشه دوست داریم و همیشه و همه جا کنار تو هستیم .قلب

از وقتی شروین به دنیا اومد من در تلاش بودم که پسرکم شب به موقع بخوابه و صبح به موقع بیدار بشه

هم اینکه برای خودش خوب بود و اینکه من و بابا بتونیم درست استراحت کنیم و صبح  برای پسری سرزنده و

پر انرژی باشیم و موفق هم شدم شما حوالی یازده میخوابیدی و صبح ساعت 9 نشده بیدار بودی تا الان که

اولین تابستونمون رو در جنوب کشور داریم تجربه میکنیم و هرچقدر تلاش کردم شما مثل جنوبی ها نشی،

نشد که نشدنیشخندشاید چون شما هم از همین مردمی و واقعا نمیشه تابستون زود رفت لالانیشخند.

من و شما الان یه جورایی جغد وارونه داریم زندگی میکنیمنگرانآخه اینقدر گرمه که فقط شبها از خونه

میریم بیرون و هر برنامه ای هم که داشته باشیم 12 به بعد میایم خونه.زبان

تازه دوستان کلی سربسرمون میزارن که چرا اینقدر زود میرین لالانیشخند

این روزها 12 به بعد میریم تو تخت و شما تازه یادت میافته باید بپر بپر کنی.کلی بازی میکنی و بابایی

رو اذیت میکنی و بپر بپر میکنی تا خوابت ببره.صبح هم نزدیکهای 12 با هم بیدار میشیم و روز ما شروع

میشه.

علاقه زیادی به برنامه خاله ستاره داری و هر روز که از خواب بیدار میشی باید خاله ستاره ببینی.

جالب اینجاست که چنان با ذوق و شوق و لبخند به لب نگاه میکنی که من باورم نمیشه برای بار هزارمه

داری این برنامه رو میبینینیشخند

...

 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:28 | پنجشنبه 10 مرداد 1392 توسط مامان شروین

بازم ماجرای قصه ما از اون جایی شروع شد که پسرک ما صاحب یک دوبنده سفید شد.

و این لباس منو یاد پیژامه های راه راه بابا بزرگها میانداخت.نیشخند.

منم اینور و اونور دنبال پارچه راه راه گشتم تا بالاخره از توی چمدون مادر جون(مامان بابایی)پارچه مورد نظر

پیدا شد.مامان جون(مامان مامانی)هم زحمت کشیدن و اونو برش زدن و منم برای پسرکم دوختم.

و اما بیلچه:

آقا پسر قصه ما علاقه زیادی به باغبانی داره به طوری که هر وقت میره تو حیاط اولین کاری که میکنه اینه

که بیلچه رو بر میداره و میافته به جون گل و گیاههای باغچه.(کلی هم بابا ایمان رو حرص میدهنیشخند).وقتی که

خووووب به خدمت گلها رسید شیلنگ رو برمیداره و میخواد آب بدهآخ.

اینم بابا بزرگ کوچولوی که مشغول باغبونیزبان



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:23 | پنجشنبه 10 مرداد 1392 توسط مامان شروین

ماجرا از اون جایی شروع شد که شروین کوچولوی قصه ما علاقه شدیدی داشت به پرتاب کردن سنگ و

ماسه بازی.اینقدر به جوی جلو خونشون سنگ ریخته بود که کم کمک داشت جوی پر میشدنیشخند

یه روز که داشتم توی نت در باره نی نی ها مطلب میخوندم یک طرح جالب دیدم برای ماسه بازی بچه ها.

تصیم گرفتم برا پسرکم استخری ر از ماسه درست کنم .و اینطوری شد که از بابا جون کمک گرفتم.

من و باباجون رفتیم و از انباری کلی چوب اوردیم و باباجون باهاش یه قاب چوبی ساخت.بابا ایمان هم اونو

رنگ آمیزی کرد و براش ماسه خرید و به همین راحتی کوچولوی قصه ما صاحب استخر ماسه شد.قلب

الان عصر وقتی حوصله اش سر میره .با مامانی میره تو حیاط و میپره تو استخر ماسه و بازی و بازی وبا

زی.....هورا

اینم اقا کوچولو وقتی آزادانه و بی دردسر خاک بازی میکنه

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:13 | پنجشنبه 10 مرداد 1392 توسط مامان شروین

الهی من فدات شم پسر با محبت خودم.قربون اون خنده هات .

وصف عشق و محبتم در کلمات نمیگنجه.دنیا دنیا دوست دارم مامانی.قلب

عصر پنجشنبه 19 اردیبهشت بود و مامانی دراز کشیده بود و در حال گفتگو با بابایی .پسرک هم طبق معمول

در حال راه رفتن و ورجه وورجه و شیرجه زدنهای ناگهانی بود که

دیدم شروین نشسته بالای سرم و دوتا دستای کوچولوشو گذاشت دو طرف صورتم و هی منو نگاه میکنه و

میخنده.به بابایی گفتم فکر کنم میخواد منو گاز بگیرهنیشخندولی در کمال ناباوری لبشو گذاشت رو گونه من و

مامانی رو بوسیدتعجبقلب

بله شروین کوچولو برای اولین بار محبتش رو با بوسیدن نشون دادبغل

یعنی رسما عاشق و دیوونه ات شدم مادر.فقط موندم حالا که منو بوسیدی چرا همش میخندیدینیشخند

عین بچه هایی شده بودی که کلی خجالت کشیدن.قربونت بشم من



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:17 | شنبه 21 ارديبهشت 1392 توسط مامان شروین

الان که دارم وبلاگت رو میبینم متوجه شدم که زیادی تنبلم و کلی خاطرات از دستم در رفته و اینجا

مکتوب نشدهناراحتهی هی هی

ولی به خودم و شما قول میدم که دیگه زود به زود وبلاگت رو آپ کنم و همه اتفاقات رو بنویسم.لبخند

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:10 | يکشنبه 18 فروردين 1392 توسط مامان شروین

امسال دومین سالی بود که کوچولی مامانی همراه ما بود.

یادمه پارسال موقع تحویل سال شما خواب بودی و بغل مامان در حال خواب به استقبال سال نو رفتی

و جالب اینکه امسال بازم موقع تحویل سال خوابت میاومد و ده دقیقه مونده به سال تحویل در حال نق

نق کردن بودی که بری لالا.نیشخندکلی پلیتیک زدیم تا تونستیم شما رو بیدار نگه داریم  .

و نتیجه اینکه بسیار بد اخلاق بودی و ده دقیقه بعد سال تحویلم خوابیدیزبانو روز سی اسفند تا آخر شب

شما بد اخلاق بودی و هرجا میرفتیم عید دیدنی بساط گریه و زاری راه مینداختیناراحت

ولی اینو بدون که مامان و بابا عاشق پسر کوچولوی نق نقوشون هستن.

عید امسالم مثل سالای دیگه مسافرتی نداشتیم چون قشنگترین و تقریبا خوش آب و هوا ترین فصل

جنوب

همین موقع اس و ما ترجیح میدیم ازش نهایت استفاده رو ببریم ولی تا دلت بخوادرفتیم  بیرون شهر و

از طبیعتمون لذت بردیم.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:04 | يکشنبه 18 فروردين 1392 توسط مامان شروین
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ